دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
به لحظه لحظۀ دوری، به هجر یار قسم
به دیر پایی شبهای انتظار قسم
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
کاش در باران سنگ فتنه بر دیوار و در
سینۀ آیینه را میشد سپر دیوار و در
در کوچه، راه خانۀ خود گم نمیکنی
از تب پُری، اگرچه تلاطم نمیکنی