بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
گل بر من و جوانى من گریه مىکند
بلبل به همزبانى من گریه مىکند
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند