بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
این آفتاب مشرقی بیکسوف را
ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند