دید خود را در کنار نور و نار
با خدا و با هوا، در گیر و دار
شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
آینه با آینه شد روبهروی
خوش بود آیینهها را گفتوگوی
تو کیستی که عقل مجنون توست
عشق به تو عاشق و مدیون توست
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!
ای بهشت آرزوهای علی
ای دو چشمت دین و دنیای علی
باز به من راه سخن باز شد
طایر اندیشه به پرواز شد