شکست بغض تو را این غروب، میدانم
و خون گریست برای تو، خوب میدانم...
غبار خانه بروبید، عید میآید
ز کوچههاست که بوی شهید میآید
بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا ز گل
دیدم گل تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رُسته
بهنام خداوند جانآفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
شب است و سکوت است و ماه است و من
فغان و غم و اشک و آه است و من
خم شدم زیرِخط عشق سرم را بوسید
دمِ پرواز پدر بال و پرم را بوسید
میان بارش بارانی از ستاره رسید
اگرچه مثنوی... اما چهارپاره رسید
کريم السّجايا، جميل الشّيم
نبّى البرايا، شفيع الامم