بیا تا برآریم دستی ز دل
که نتوان برآورد فردا ز گل
دیدم گل تازه چند دسته
بر گنبدی از گیاه رُسته
بهنام خداوند جانآفرین
حکیم سخن در زبان آفرین
روایت است که هارون به دجله کاخی ساخت
به وجد و عشرت و شادی خویشتن پرداخت
ای بهشتِ قُربِ احمد، فاطمه!
لیلةالقدر محمد، فاطمه!
کريم السّجايا، جميل الشّيم
نبّى البرايا، شفيع الامم