ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
مفتاح اجابت دعایش، خواندند
سرچشمۀ رحمت خدایش، خواندند
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
آن یار که غائب است روی ماهش
تقواطلبیست، رسمِ خاطرخواهش
ای دلشدگان! شاهد مقصود آمد
در پردۀ غیب آن که نهان بود آمد
مدهوشم از این عطر پراکندهٔ سیب
این است همان رایحهٔ روحفریب
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است
ای فاطمه را شمیم! کی میآیی؟
جانبخشتر از نسیم! کی میآیی؟