ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
هر گاه که یاس خانه را میبویم
از شعر نشان مرقدت میجویم
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است
تا گل به نسیم راه در میآید
از خاک بوی گیاه در میآید