ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است