بانو غم تو بهار را آتش زد
داغت دل بیقرار را آتش زد
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
شب تا سحر از عشق خدا میسوزی
ای شمع! چقدر بیصدا میسوزی
هر گاه که یاس خانه را میبویم
از شعر نشان مرقدت میجویم
تا گل به نسیم راه در میآید
از خاک بوی گیاه در میآید