هنگام سپیده بود وقتی میرفت
از عشق چه دیده بود وقتی میرفت؟
با یک تبسم به قناریها زبان دادی
بالی برای پر زدن تا بیکران دادی
ای بسته به دستِ تو دل پیر و جوانها
ای آنکه فرا رفتهای از شرح و بیانها
لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید