ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
بر سر درِ آسمانیِ این خانه
دیدم مَلَکی نشسته چون پروانه
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
هر گاه که یاس خانه را میبویم
از شعر نشان مرقدت میجویم
تا گل به نسیم راه در میآید
از خاک بوی گیاه در میآید
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم