خورشید، گرمِ دلبری از روی نیزهها
لبخند میزند سَری از روی نیزهها
تو قلّهنشین بام خوبیهایی
تنها نه نشان که نام خوبیهایی
اذانی تازه کرده در سرم حسّ ترنم را
ندای ربّنا را، اشک در حال تبسم را
فریاد اگرچه در تو پنهان بودهست
خورشید تکلّمت فروزان بودهست