چه سِرّیست؟ چه رازیست؟
چه راز و چه نیازیست؟
میخواستم بیای با گلای انار
برات کوچهها رو چراغون کنم
جابر! این خاکی که عطرش، از تو زائر ساخته
آسمانها را در این ایوان، مجاور ساخته
مهمون از راه اومده شهر شده آماده
بازم امشب تو حرم غلغله و فریاده
دوباره سرخه تموم دفترم
داره خون از چشای قلم میاد
دشت
گامهای جابر و عطیّه را