شعر هیأت شعر عاشورایی نثر ادبی اشعار مذهبی

زمزمۀ آب آب

ماهی که یادگار ز پنج آفتاب بود
بر چهره‌اش ز عصمت و عفت نقاب بود

پیوسته داشت جلوه در او صبر فاطمه
آیینۀ تمام‌نمای رباب بود

نامش که بود آمنه مادر سکینه خواند
کآرام بخش جان و دل مام و باب بود...

این دختر حسین به میدان کربلا
با دختر بزرگ علی هم‌رکاب بود

در کربلا حماسۀ اشک و پیام داشت
گلواژۀ قیام و گل انقلاب بود...

در پاسخ عطش‌زدۀ نوگلان عشق
آب ار نداشت دامن او پر گلاب بود

لب‌های خشک و تشنۀ او را به هر سوال
یک مدّ آه، فاصله، وقت جواب بود...

در یاد، داشت آن شب و روزی که از عطش
طوفان خیمه زمزمۀ آب آب بود...

در یاد داشت آن که رخ شیرخواره را
آهسته بوسه می‌زد و او گرم خواب بود

در یاد داشت آن که به مقتل دوید و دید
خورشید پاره پاره به روی تراب بود

آن ناز پروریدۀ دامان افتخار
کی جای او خرابهٔ شام خراب بود

در آفتابِ گرمِ بیابانِ راه شام
سرهای روی نیزه سرش را سحاب بود