سحر که چلچلهها بال شوق وا کردند
سفر به دشت دلانگیز لالهها کردند
الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت
باز این چه شورش است، مگر محشر آمده
خورشید سر برهنه به صحرا در آمده
نسیم صبح بگو چشمهٔ گلاب كجاست
صفای آینه و روشنای آب كجاست