سحر که چلچلهها بال شوق وا کردند
سفر به دشت دلانگیز لالهها کردند
الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت
بر لب آبم و از داغ لبت میمیرم
هر دم از غصهٔ جانسوز تو آتش گیرم
نسیم صبح بگو چشمهٔ گلاب كجاست
صفای آینه و روشنای آب كجاست