سحر که چلچلهها بال شوق وا کردند
سفر به دشت دلانگیز لالهها کردند
سخت است چنان داغ عزیزان به جگرها
کز هیبت آن میشکند کوه، کمرها
الا که مقدم تو مژدۀ سعادت داشت
به خاکبوسی راهت فرشته عادت داشت
نسیم صبح بگو چشمهٔ گلاب كجاست
صفای آینه و روشنای آب كجاست