اهل ولا چو روی به سوی خدا کنند
اول به جان گمشدۀ خود دعا کنند
گریه بود اولین صدا، آری!
روز اول که چشم وا کردیم
غرقۀ شک! غرق باور شو که چندان دیر نیست
در شط باور شناور شو، که چندان دیر نیست
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی