دوباره لرزش دست تو بیشتر شده است
تمام روز تو در این اتاق سر شده است
ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
افتاده بود در دل صحرا برادرش
مانند کوه، یکه و تنها، برادرش
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من