ز موج اشک به چشمم، نگاه زندانیست
درون سینهام از غصّه، آه زندانیست
بیمار کربلا، به تن از تب، توان نداشت
تاب تن از کجا، که توان بر فغان نداشت
اشکی بوَد مرا که به دنیا نمیدهم
این است گوهری که به دریا نمیدهم
گفت: ای گروه! هر که ندارد هوای ما
سر گیرد و برون رود از کربلای ما...
گر نگاهی به ما كند زهرا
دردها را دوا كند زهرا
ای باخبر ز درد و غم بیشمار من!
برخیز و باش، فاطمه جان، غمگسار من