غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
نمی ز دیده نمیجوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیدۀ مسکین نیست، کُمیت عاطفهها لنگ است
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد
دلم شور میزد مبادا نیایی
مگر شب سحر میشود تا نیایی