غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
همین که دست قلم در دوات میلرزد
به یاد مهر تو چشم فرات میلرزد
یازده بار جهان گوشهٔ زندان کم نیست
کنج زندان بلا گریهٔ باران کم نیست
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد
دارد دل و دین میبرد از شهر شمیمی
افتاده نخ چادر او دست نسیمی