دل آزاده با خدا باشد
ذکر، نسیان ماسوا باشد
چنان که دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو با هر بهانه میلرزد
میبارد از چشمهایم باران اشکی که نمنم
شد آبشاری پریشان، رودی که پاشیده از هم
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم شال بابا را نشد
از رفتن دل نیست خبر اهل وفا را
آن کس که تو را دید نداند سر و پا را
ای تا همیشه مطلعالانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت