دلی برای سپردن به آن دیار نداشت
برای لحظۀ رفتن دلش قرار نداشت
گریه بود اولین صدا، آری!
روز اول که چشم وا کردیم
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
از بدر، از خیبر علی را میشناسند
یاران پیغمبر علی را میشناسند
سوارِ گمشده را از میان راه گرفتی
چه ساده صید خودت را به یک نگاه گرفتی