غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
چنان که دست گدایی شبانه میلرزد
دلم برای تو با هر بهانه میلرزد
میبارد از چشمهایم باران اشکی که نمنم
شد آبشاری پریشان، رودی که پاشیده از هم
خواستم یاری کنم اما در آن غوغا نشد
خواستم من هم بگیرم شال بابا را نشد
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد
ای تا همیشه مطلعالانوار لبخندت
آیینه در آیینه شد تکرار لبخندت