این آفتاب مشرقی بیکسوف را
ای ماه! سجده آر و بسوزان خسوف را
با هم صدا کردند ماتمهای عالم را
وقتی جدا کردند همدمهای عالم را
هنوز اسیر سکوت تواند زندانها
و پایبند نگاهت دل نگهبانها
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
امام رو به رهایی عمامه روی زمین
قیامتی شد ـ بعد از اقامه ـ روی زمین
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت