همیشه قبل هر حرفی برایت شعر میخوانم
قبولم کن من آداب زیارت را نمیدانم
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
آزادگی ز منّت احسان رمیدن است
قطع امید، دست طلب را بریدن است
وقت پرواز آسمان شده بود
گوئیا آخر جهان شده بود
هنوز راه ندارد کسی به عالم تو
نسیم هم نرسیده به درک پرچم تو
پیری رسید و مستی طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمّل رطل گران گذشت