عطش از خشکی لبهای تو سیراب شده
آب از هُرم ترکهای لبت آب شده
اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
حال ما در غم عظمای تو دیدن دارد
در غمِ تشنگیات اشک چکیدن دارد
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
دقیقههای پر از التهاب دفتر بود
و شاعری که در اندوه خود شناور بود
به خون غلتید جانی تشنه تا جانان ما باشد
که داغش تا قیامت آتشی در جان ما باشد
وقتی عدو به روی تو شمشیر میکشد
از درد تو تمام تنم تیر میکشد