اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
شبی که مطلع مهر از، طلوع زینب بود
فروغ روز نشسته، به دامن شب بود
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را