اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
وانهادهست به میدان بدنش را این بار
همره خویش نبردهست تنش را این بار
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را