اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
و کاش مرد غزلخوان شهر برگردد
به زیر بارش باران شهر برگردد
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را