اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
شکست باورت، ای کوه! پشت خنجر را
نشاند در تب شک، غیرت تو باور را
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را