اذان میافکند یکباره در صحرا طنینش را
و بالا میزند مردی دوباره آستینش را
خودش را وارث أرض مقدس خوانده، این قابیل
جهان وارونه شد؛ اینبار با سنگ آمده هابیل
سلام ای بادها سرگشتهٔ زلف پریشانت
درود ای رودها در حسرت لبهای عطشانت
اگرچه داد به راهِ خدای خود سر را
شکست حنجر او خنجر ستمگر را
وقت است که از چهرۀ خود پرده گشایی
«تا با تو بگویم غم شبهای جدایی»