غم از دیار غمزده عزم سفر نداشت
شد آسمان یتیم که دیگر قمر نداشت
مسیح، خوانده مرا، وقت امتحان من است
زمان، زمانِ رجزخوانی جوان من است
آن روز کاظمین چو بازار شام شد
دنیا برای بار نهم بیامام شد
غم با نگاه خیس تو معنا گرفته
یک موج از اشک تو را دریا گرفته