عشق تو کوچهگرد کرد مرا
این منِ از همیشه تنهاتر
بیا که آینۀ روزگار زنگاریست
بیا که زخمِزبانهای دوستان، کاریست
کجا سُکری که اینجا هست، در خُم میشود پیدا؟
بگو مستی ما از دور چندم میشود پیدا
میان خاک سر از آسمان در آوردیم
چقدر قمری بیآشیان در آوردیم
این همه آیینگی از انعکاس آه کیست؟
چشمهها در رودرود غصۀ جانکاه کیست؟
این سواران کیستند انگار سر میآورند
از بیابانِ بلا، گویا خبر میآورند
بر خاکی از اندوه و غربت سر نهادهست
بر نیزهٔ تنهایی خود تکیه دادهست