بادها عطر خوش سیب تنش را بردند
سوختند و خبر سوختنش را بردند
چشمهایت روضه خوانی میکند
اشکها را ساربانی میکند
عشق تو کوچهگرد کرد مرا
این منِ از همیشه تنهاتر
این جشنها برای من آقا نمیشود
شب با چراغ عاریه فردا نمیشود!
کجا سُکری که اینجا هست، در خُم میشود پیدا؟
بگو مستی ما از دور چندم میشود پیدا
جايی برای كوثر و زمزم درست كن
اسما برای فاطمه مرهم درست كن
این همه آیینگی از انعکاس آه کیست؟
چشمهها در رودرود غصۀ جانکاه کیست؟
یک عمر در حوالی غربت مقیم بود
آن سیدی که سفرهٔ دستش کریم بود
بر خاکی از اندوه و غربت سر نهادهست
بر نیزهٔ تنهایی خود تکیه دادهست
خورشید بود و جانب مغرب روانه شد
چون قطره بود و غرق شد و بیکرانه شد