شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
گذشته چند صباحی ز روز عاشورا
همان حماسه، که جاوید خواندهاند او را
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!
حال و هوای کوچه، غمآلود و درهم است
پرچم به اهتزاز درآمد، محرّم است