یک روز که پیغمبر، از گرمیِ تابستان
همراه علی میرفت، در سایۀ نخلستان
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
دیر شد دیر و شب رسید به سر
یارب! امشب نکوفت حلقه به در
شب بود و تاریکی طنین انداخت در دشت
سرما خروشی سهمگین انداخت در دشت
لختی بیا به سایهٔ این نخلها رباب!
سخت است بیقرار نشستن در آفتاب!