خدایا لطف خود را شاملم کن
غمی جانسوز، مهمان دلم کن
او آفتاب روشن و صادق بود
گِردش پر از ستارۀ عاشق بود
یک روز که پیغمبر، از گرمیِ تابستان
همراه علی میرفت، در سایۀ نخلستان
بیا که عزم به رفتن کنیم اگر مَردیم
بیا دوباره به شبهای کوفه برگردیم
دیر شد دیر و شب رسید به سر
یارب! امشب نکوفت حلقه به در