ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
تا صبح علی بود و مناجات شَبش
در اوج دعا روح حقیقتطلبش
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
دل در صدف مهر علی، دل باشد
جانها به ولایش متمایل باشد
عمریست که دمبهدم علی میگویم
در حال نشاط و غم علی میگویم
نور فلک از جبین تابندۀ اوست
سرداریِ کائنات زیبندۀ اوست
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است