ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
ای دلنگران که چشمهایت بر در...
شرمنده که امروز به یادت کمتر...
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
با دشمن خویشیم شب و روز به جنگ
او با دم تیغ آمده، ما با دل تنگ
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است
برخیز که راه رفته را برگردیم
با عشق به آغوش خدا برگردیم