ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
امروز که انتهای دنیای من است
آغاز تمام آرزوهای من است
با بال و پری پر از کبوتر برگشت
هم بالِ پرندههای دیگر برگشت
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
یک دختر و آرزوی لبخند که نیست
یک مرد پر از کوه دماوند که نیست
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است