ای «در» تو عجب معرفت آموختهای
یکسینه سخن داری و لب دوختهای
چون کوفه که چهرهای پر از غم دارد
این سینه، دلی شکسته را کم دارد
یک کوه رشید دادهام ای مردم!
یک باغ امید دادهام ای مردم!
ای عشق نبی سرشته با آب و گِلت
ای مِهر علی، روشنیِ جان و دلت
چون «فاطمه» هیچ واژهای ناب نبود
روشنتر از او، آینه و آب نبود
خوش باد دوباره یادی از جنگ شدهست
دریاچۀ خاطرات خونرنگ شدهست
هستی، همه سر در قدم فاطمه است
آفاق، رهین کرَم فاطمه است
چون آينه، چشم خود گشودن بد نيست
گرد از دل بيچاره زدودن بد نيست