ای کاش تو را به دشت غربت نکُشند
لبتشنه، پس از دعوت و بیعت نکشند
آن گوشه نگاه کوچکی روییدهست
بر خاک پگاه کوچکی روییدهست
بیتابتر از جانِ پریشان در تب
بیخوابتر از گردش هذیان بر لب
چون دید فراز نی سرش را خورشید
بر خاک تن مطهرّش را خورشید
گهگاه تنفسی به اوقات بده
رنگی به همین آینهٔ مات بده