قلم به دست گرفتم که ماجرا بنویسم
غریبوار پیامی به آشنا بنویسم
رفتی و این ماجرا را تا فصل آخر ندیدی
عبّاس من! دیدی امّا مانند خواهر ندیدی
مَردمِ كوچههای خوابآلود، چشم بیدار را نفهمیدند
مرد شبگریههای نخلستان، مرد پیكار را نفهمیدند
«عشق، سوزان است بسم الله الرحمن الرحیم
هر که خواهان است بسم الله الرحمن الرحیم»
بگو که یکشبه مردی شدی برای خودت
و ایستادهای امروز روی پای خودت