گل میکند لبخند تو مهمان که میآید
باز است آغوش تو سرگردان که میآید
نگاهم مملو از آیینه شد، لبریز باور شد
دو چشم محو در آیینههایت، ناگهان تر شد
تو آن رازی که تا روز جزا افشا نخواهد شد
شب قدری تو! هرگز مثل تو پیدا نخواهد شد
در کوچههای نگاهت، ای کاش میشد قدم زد
در شرح قرآن چشمت، آیه به آیه قلم زد
خراب جرعهای از تشنگی سبوی من است
که بیقرارِ شبیهت شدن گلوی من است