سرخیِ شمشیر و سرنیزه تماشایی نبود
شام غمهای تو را لبخند فردایی نبود
دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است
هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است
چو بر گاه عزّت نشستی امیرا
رأیت نعیماً و مُلکاً کبیرا
غمی ویرانتر از بغض گلو افتاده در جانش
بزرگی که زبانزد بود دراین شهر ايمانش