بیان وصف تو در واژهها نمیگنجد
چرا که خواهر صبری و دختر نوری
کیست این حنجرۀ زخمیِ تنها مانده؟
آن که با چاه در این برهه هم آوا مانده
اینان که به شوق تو بهراه افتادند
دلسوختگان صحن گوهرشادند
آمیخته چون روح در آب و گل ماست
همواره مقیم دل ناقابل ماست
آبی برای رفع عطش، در گلو نریخت
جان داد تشنهکام و به خاک آبرو نریخت