مرا مباد که با فخر همنشین باشم
غریبوار بمیرم، اگر چنین باشم
این سخن کم نیست دنیا صبحگاهی بیش نیست
شهر پرآشوبِ امکان، کوچهراهی بیش نیست
چشمهایم را به روی هرکه جز تو بود بست
قطرۀ اشکی که با من بوده از روز الست
صدای کیست چنین دلپذیر میآید؟
کدام چشمه به این گرمسیر میآید؟